×

هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 683
سرباز کهنه کار جنگ ویتنام چگونه جنگ خود را تمام کرد؟

تیم اوبراین یکی از نویسندگانی است که درباره جنگ ویتنام رمانهایی چون «آنچه با خود حمل می کردند» را نوشته است.

بوک پلاس به نقل از خبرگزاری مهر: رمان «آنچه با خود حمل می کردند» نوشته تیم اوبراین سرباز آمریکایی حاضر در جنگ ویتنام، یک رمان جنگی است اما تعریف متفاوتی از این ژانر ادبی ارائه می دهد و نویسنده اش، دست به ارائه یک رمان جنگی به سبک خود زده است.

این رمان هم داستان حضور نویسنده اش در جنگ ویتنام است، هم مانیفست هایی که درباره جنگ و رمان جنگی می دهد. به عبارتی تیم اوبراین به عنوان نویسنده اثر و راوی داستان، اصراری ندارد حضورش در داستان گویی و روایت اثر فراموش شود و خود را تمام قد به مخاطب و خواننده نشان می دهد. او گاهی دست از روایت کردن قصه اش برداشته و شروع به تحلیل های فلسفی و اجتماعی درباره جنگ و نوشتن رمانی درباره جنگ می کند.

یک نکته جالب درباره این رمان، آن است که جبهه گیری خاصی درباره آمریکا یا ویتنام ندارد. یعنی در این رمان، نیروهای دشمن یا همان ویتکنگ ها، شخصیت منفی و اهریمنی داستان نیستند. سربازهای آمریکایی هم چندان خوب و مثبت نیستند؛ بلکه جمعی سرباز حیران و سرگشته هستند که در جنگل های ویتنام و لجن هایش گیر افتاده اند و چاره ای جز جنگیدن ندارند؛ البته جنگیدن با شبح هایی که هر لحظه ممکن است از دل جنگل های تاریک بیرون بیایند. به این ترتیب، بخشی از رمان، روایت زندگی و مرگ تعدادی از سربازان آمریکایی در جنگ ویتنام است. برخی دیوانه می شوند و به قعر جنگل ها می روند و چند وقت یک بار دیده می شوند. برخی کشته می شوند، برخی زخمی و برخی هم موفق می شوند صحیح و سالم به کشورشان برگردند. البته گروه آخر موفق می شوند جسم سالم شان را به کشورشان برگردانند و روح و روان شان آسیب های جدی دیده که باعث می شود دیگر آن شخصیت های سابق نباشند.

در کنار بخش ها و سطرهای توصیفی جنگ و درگیری که البته سهم چندانی در رمان ندارند، جملاتی که پدیده جنگ را تشریح می کنند، خودنمایی می کند. به عنوان مثال در سطور ابتدایی فصل سوم رمان با نام «چرخش»، به این جملات بر می خوریم: «جنگ هم همه اش وحشت و خشونت نبود. گاهی ممکن بود اوضاع تا حدودی لذت بخش باشد.» در بخش دیگری از همین فصل، این جملات درج شده است: «همه اش هم داستان های خون و کشتار نیست. داستان های خوش فرجام و حتی شاید چند تایی داستان مربوط به صلح هم هست.»

همان طور که اشاره شد، نویسنده در این اثر، مشغول رفت و برگشت به زمان گذشته و حال است. گاهی او را در قامت یک سرباز جوان آمریکایی می بینیم که تفنگ به دست، مشغول پیاده روی یا در لجن خزیدن در جنگل های ویتنام است؛ و گاهی هم او را در قامت نویسنده ای جاافتاده می بینیم که می خواهد رمانی درباره جنگ در ویتنام و وضعیت سربازان خودی و غیرخودی بنویسد.

فصل هفتم این رمان، «چگونه یک داستان جنگ واقعی نقل کنیم» نام دارد و در بخشی از آن می خوانیم: «خیلی وقت ها کسی نمی تواند داستان حقیقی جنگ را باور کند. اگر آن را باور می کنید، با شک و بدبینی باور کنید. موضوع بر سر معتبر و موثق بودن است. در بسیاری از موارد، یک رویداد دیوانه وار راست است و یک رویداد معمولی راست نیست، چون برای باورپذیر کردن دیوانگی های واقعا باورنکردنی به رویدادهای معمولی نیاز داریم. در دیگر موارد حتی نمی توان داستان واقعی جنگ را بازگفت. گاهی این داستان فراسوی نقل شدن است.»

اوبراین در ادامه این فصل، دوباره به مفهوم خود جنگ گریز می زند: «جنگ دوزخ است، ولی این نیمی از جنگ است، چون جنگ راز و وحشت و ماجرا و دلیری و کشف و تنهایی و نومیدی و آرزو کردن و عشق هم هست. جنگ کثیف است، جنگ خنده دار است، جنگ لرزه بر اندام ها می اندازد: جنگ جان کندن است. جنگ مرد را مرد می کند؛ جنگ آدم را می میراند. حقیقت ها با هم تناقض دارند. مثلا می توان گفت که جنگ گروتسک است، ولی در حقیقت جنگ زیبایی هم هست.»

بد نیست این اشاره را هم داشته باشیم که اوبراین بعد از همه توصیف ها، تشریح ها و تحلیل هایش، دوباره به موضوع اصلی اش بر می گردد و فصل هفتم را با این جملات به پایان می رساند: «و البته در پایان بگویم که داستان حقیقی جنگ هرگز درباره جنگ نیست. درباره آفتاب است. درباره این است که سپیده با چه شیوه خاصی در همان هنگام که تو می دانی که باید از رودخانه بگذری و به درون کوهستان بروی و کارهایی انجام بدهی که از انجام دادنشان می ترسی بر سطح رود می گسترد. درباره عشق و خاطره است. درباره اندوه است. درباره خواهرانی است که هرگز به نامه پاسخ نمی دهند و آدم هایی که هرگز گوش نمی دهند.»

تیم اوبراین متولد سال 1946 است و آن طور که مشخص است، سال های جوانی خود را در جنگ گذرانده است. او را به عنوان نویسنده رمان های مربوط به جنگ ویتنام می شناسند که همین رمان ها جوایز مختلفی را برایش به ارمغان آورده اند. او رمان «آنچه با خود حمل کردند» را با فصلی با همین نام شروع می کند و سربازان جوخه ای را که اوبراین در آن بوده، به همراه تجهیزات و ادوات جنگی شان توصیف می کند. اوبراین در این فصل کاملا قصه گوست و رمانش را با قصه شروع می کند. او هر سرباز را با روحیات و شخصیت اش توصیف می کند و به طور دقیق درباره سلاح و آنچه در کوله اش دارد، سخن می گوید.

در فصل «شال» از این رمان که یکی از فصل های احساسی است، اوبراین درباره یکی از سربازان می گوید که شال روسری نامزدش را به همراه داشته و آن را همیشه به گردنش می بسته است. نویسنده در این فصل یک جمله کلیدی به کار می برد که شاید ذکرش در این نوشتار، بی لطف نباشد: «دابیزن هم مانند کشورش به احساساتی شدن گرایش داشت.» درباره این جمله می توان ساعت ها سخن گفت. اما به طور خلاصه، اوبراین به احساساتی بودن آمریکایی ها و مفهوم کشوری به نام آمریکا اشاره دارد و سرباز آمریکایی احساساتی را هم به کشورش شبیه می داند.

در یکی از فصل های رمان به نام «روایت شجاعت»، قصه کشته شدن یکی از سربازان خوب و خوش اخلاق جوخه را می خوانیم که به واسطه انفجار خمپاره در کنارش، با بدنی پاره پاره، درون گل و لای و لجن های یک مرداب فرو می رود و همرزمانش با روشنایی هوا، سعی در پیدا کردن جنازه اش بین مرداب دارند. جملاتی هم که اوبراین انتهای این فصل می آورد، قابل توجه اند: «با خودش می گفت این داستان جنگی خوبی است، ولی این جنگ جنگی برای داستان گویی، یا سخن گفتن از دلاوری نبود و کسی در شهر خواهان شنیدن سخن درباره آن بوی گند وحشتناک نبود.»

مرتضی سرهنگی به عنوان یک پژوهشگر و مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری، جمله خوبی داشته و دارد که در برخی سخنرانی ها و مصاحبه های خود تکراش می کند: جنگ یک سرباز با برگشتن از جبهه تمام نمی شود بلکه وقتی تمام می شود که خاطراتش را به صورت مکتوب ثبت و ضبط کند. تیم اوبراین هم به عنوان یک سرباز کهنه کار جنگ ویتنام (جدا از مسائل مربوط به این جنگ)، هم با رمان «آنچه با خود حمل می کردند» و دیگر رمان هایش جنگ خود را به پایان رسانده و به چیزهایی نگاه کرده که پیش تر نگاه نکرده بوده است.

اوبراین در یکی از فصل های پایانی رمانش با عنوان «فرم خوب» درباره مفهوم داستان چنین می نویسد: «فکر می کنم کاری که داستان می تواند انجام دهد احضار کردن اشیاست. من می توانم به چیزهایی نگاه کنم که هرگز نگاه نکرده ام. می توانم چهره هایی را به اندوه و عشق و رحم و خدا متصل کنم. می توانم شجاع باشم. می توانم خودم را وادار کنم که بار دیگر احساس کنم.»

صادق وفایی

 

خواندن 147 دفعه

اشتراک گذاری در:

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر دادن

بالا